به سراغ صندوق آرزوهام ميرم به آرزوهام نگاه ميكنم ، چه آرزوهاي رنگارنگي چقدر اميد داشتم ولي همه چي برام تموم شد.
رنگ سياه برميدارم روي تمام آرزوهام رنگ سياه ميپاشم كه يك وقت چشمم بهشون نخوره .
ديگه اثري از آرزوهام نيست من آرزويي ندارم خيلي خوشحالم از اين كه آرزو ندارم.ولي يه چيزي قلبمو ميسوزونه نمودونم چيه من كه ديگه چيزي نميخوام آرزويي ندارم پس خدا چرا اينطوري ميشم .
ديگه دارم از بيخبري ديونه ميشم خيلي سخته. هر شب قبل خواب به خودم ميگم: مجتبي امروزا چكار كرد حالش خوبه؟ دیگه نمیتونم بنویسم..
به سراغ صندوق آرزوهام ميرم به آرزوهام نگاه ميكنم ، چه آرزوهاي رنگارنگي چقدر اميد داشتم ولي همه چي برام تموم شد.
رنگ سياه برميدارم روي تمام آرزوهام رنگ سياه ميپاشم كه يك وقت چشمم بهشون نخوره .
ديگه اثري از آرزوهام نيست من آرزويي ندارم خيلي خوشحالم از اين كه آرزو ندارم.ولي يه چيزي قلبمو ميسوزونه نمودونم چيه من كه ديگه چيزي نميخوام آرزويي ندارم پس خدا چرا اينطوري ميشم .
ديگه دارم از بيخبري ديونه ميشم خيلي سخته. هر شب قبل خواب به خودم ميگم: مجتبي امروزا چكار كرد حالش خوبه؟ دیگه نمیتونم بنویسم..
يه چند روزیه خيلي دلم گرفته كتاب حافظا برداشتم .حافظا به شاخ نباتش قسم دادم نیت کردم اين شعر امد.
با خوندن این شعر امید وار شدم. ولی شنبه اتفاقی افتاد که...
بود آيا در ميكدهها بگشايند گره از كار فرو بسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند
بصفاي دل رندان و صبوحي زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
گيسوي چنگ ببريد بمرگ مي ناب تا همه مخچگان زلف دو تا بگشايند
نامه تعزيت دختر رز برخوانيد تا حريفان همه خون از مژهها بگشايند
حافظ اين خرقه كه داري تو ببيني فردا
كه چه زنار ززيرش به دعا بگشايند
بعدا كامل مينويسم.

چرا من جواب نداشت؟
اي دل بي يارم تنها كسو كارم
ديدي ازم دل كند او كه دوسش دارم
اون كه يه عمري بود غصه شو مي خوردم
ديدي چه راحت گفت من تو دلش مُردم
اي دل غم ديده ديدي چه بي رحمه معني احساسو ديدي نميفهمه
رفتو شدم تنها اما خوب مي دونم مي سوزم تنهامن ديگه از امشب هر شب مهموني دارم با غم ها
آخ كه چقدر تنهام سردچقدر دستام سر شده صبر من دست اونو مي خوام
اي دل غم ديدم ديدي چه بي رحم معني احساسو ديدي نمي فهمه
رفتو شدم تنها اما خوب مي دونم مي سوزم تنها
من ديگه از امشب هر شب مهموني دارم با غم ها
چرا ...؟ ؟

ميرم تا توآروم شبها چشمات بسته شه
ديوار اتاقت از عكسم خسته شه
ميرم تا بارون منو ياد تو نندازه ميرم يه جا تازه
ميرم با چشماي خيس قلبي بي گناه
ميرم حتي نميندازي به من يك نگاه
هر جا ميرم بازم يادت ميوفتم
اينو به همه گفتم
ميرم جاي من اينجا نيست
عشق تو زيبا نيست رويا نيست
كاش ميشوى تا ببيني من اينجا چه تنهام
وقتي كه تو نباشي به هم ميريزه دنيام
اينجا كسي نيست با چشماي نازو روشن
بي تو د چه غريبم من
از هر جا رد ميشم مياد عكست روبروم
سوخته تو آتيش عشقت شهر آرزوم
دارم آروم آروم مرگا به جون ميخرم
ديدي چي امى به سرم
ميرم جاي من اينجا نيست عشق تو زيبا نيست رويا نيست

خدای عزيز !
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که
هستند، حفظ نمیکنی؟
خدای عزيز !
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده
خدای عزيز !
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون مي دم
خدای عزيز !
شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته
باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين
کاری کنم
خدای عزيز !
در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات ، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟
خدای عزيز !
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
خدای عزيز !
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمیرود؟
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظه اول
که اول ظلم را مي ديدم
جهان را با همه زيبايي و زشتي
بروي يکدگر ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سبحه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان
هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو
آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بعرش کبريائي با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري
در اين دنياي پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من جاي او چو بودم
يکنفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!



عزيزم نمي دونم چي بنويسم كه تكراري نباشه
من هيچ وقت دست به نوشتنم خوب نبوده
خيلي ساده بهت ميگم دوستت دارم
تولدت مبارك عزيزم
با همه ي وجودم و از ته قلبم بهت ميگم
دوستت دارم
براي همه ي دوستان عزيزم سالي پر از خوبي و خوشي را آرزومند هستم
سال 87 را نميدونم چي در موردش بگم
هم سال خوبي بود و هم سالي بد
اميدوارم كه سال 88 سال بهتري براي همه ي ما باشه
امسال سال ما بچه هاي علوم دامي هستش
سال سال گاوه

خوش باشين دوستان
منو تو آغوشت بگیر خدا میخوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر میخوام برات بخونم
روی زمین چقدر بده میخوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت را واسم بگذاری
توی آغوشه تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یه لحظه
بغلم کن منو بردار ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود
واسه آرامش نسبی کلی حرفای دروغ بود
توی دنیا هر چیزی قیمتی داره حتی وجدان
اینا رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل نه تو قرآن
وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته
صدای هق هقتو پس کی شنفته
تو که میگی پیشمی تا لحظه ی مرگ
این که میگن میشکنی، رنجم میدی بگو کی گفته
توی آغوشه تو دیگه تنها نیستم
هر نفس اسیره دست غم ها نیستم
دیگه عاشقانه تر از عاشقانم
واسه موندن دیگه با بها بهانم
توی آغوشه تو از درد خبری نیست
از دروغ و حرفای زرد اثری نیست
نمیبینی کسی از هراس نونش
جلو حرف نا صواب بنده زبونش

به رسم دوستی...
با دستهای تو آشنا شدم..
مرا لمس کردی...
و التهاب تو از من عبور کرد....
عطشم شطی گشاده روی بود....
و تو خیس عطش شدی....
قطره قطره هیجان من.....
در ذهن تو می چکید....
وقتی که انعکاس باور من عشق را فهمید....
بوسه گم گشته بود!!!
برگهای زمان سبز شد....
و دستهای تو آنها را چید ....
من جز همین برگهای سبز....
هرگز....
چیزی نخواسته ام که بخواهم
از دستهای تو ...